![]() |
![]() |
|
| آزادی و برابری |
|
يعقوب مهرنهاد ، روزنامه نگار و فعال مدنی اعدام شد.
بنابر گزارشات دريافتي ، يعقوب مهرنهاد ، روزنامه نگار و دبير انجمن "جوانان صداي عدالت" سحرگاه روزجاري در زندان مرکزي زاهدان اعدام گرديد ، مهرنهاد که در ارديبهشت ماه سال 1386 بازداشت و پروسه اي پر ابهام قضايي را طي نموده بود نهايتاً در 22 بهمن سال گذشته حکم اعدام خود را از دادگاه انقلاب زاهدان دريافت نمود . وي به عنوان يک فعال مدني و روزنامه نگار که داراي سابقه متعدد و مطالب مندرجي در روزنامه هاي مختلف محلي و کشوري مي باشد همچنين دبير "انجمن جوانان صداي عدالت" بود که بعنوان نهادي مدني، مستقل و مردمي با اخذ اعتبارنامه از سازمان ملي جوانان از سال 1381 فعاليت خود را آغاز کرد. اين انجمن که از دانشجويان و جوانان سيستان و بلوچستان تشکيل گرديده بود، در جهت ارتقا سطح آموزشي و فرهنگي مردم استان و کمک به مردم محروم و فقير تلاش مي نمود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:23 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
عابد توانچه اعتصاب غذا كرد رفيق عابد توانچه در اعتراض به مزاحمت ها و تعرضاتي كه وزارت اطلاعات به خانواده وي داشته اند (تهديد به اخراج هر دو داماد خانواده وي در صورت صحبت از وضعيت فعلي عابد در زندان با هرگونه خبرگزاري يا فعالين سياسي و تهديد هاي انجام شده نسبت به پدر وي) از امروز 10/5/87 اقدام به اعتصاب غذا كرد. وي اعلام كرد كه در صورت ادامه داشتن روند مزاحمتها پس از بيست روز اعتصاب غذاي خشك خواهد كرد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:38 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
باد
+++++++ هميشه مرا رها كرده ام در سفري كه آشكارا به سوي تركستان است!! ++++++++ در دشتي كه باراني نيست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:10 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
سوءتفاهم از خودش مي پرسيد چطور شد كه من تونستم اين دختره رو پيدا كنم!!!! خيلي ساده با يه گرفتن شماره ي اشتباهي؟! از هر نظري با اون تفاهم داشت . عين دو نيمه ي سيب همديگه رو كامل مي كردن. هر دو مطمئن بودن كه براي هم ساخته شدن . تو فكرشون هر دو يه ايدآل داشتن. انگاري دقيقا ايدآل خودشون رو پيدا كرده بودن. يه سال گذشت و پسرجوان مطمئن شد كه اين همون دختريه كه مي خواسته و دختره با خودش مي گفت اين همونيه كه منو خوشبخت مي كنه. شب بود ، پسر جوان تو فكر بود كه يواش يواش با پدر مادرش صحبت كنه و بره خواستگاري. دقيقا از همون شب قضيه مي خواست عملي بشه. پسره با خودش گفت : ما تو خيلي چيزها از همديگه قول گرفتيم و خيلي با هم تفاهم داريم. تو روابط خانوادگي تفاهم داريم. براي ادامه تحصيلش تفاهم داريم . به اون قول دادم هر هر هفته بريم كنار دريا! براي ورزشش مي تونه هر جاي دنيا بره. در مورد اعتقاداتمون تفاهم داريم.به هم قول داديم هميشه به خانواده هاي همديگه احترام بذاريم و.... خلاصه هرچي فكر كرد ديد تو همه چي تفاهم دارند و اونموقع حس كرد كه چقدر مي تونه خوشبخت بشه. يه دفعه يادش اومد كه خانواده ي فقيري داره و دختره پول داره. با خودش گفت : پدر مادر هر دوي ما حتما سخت مخالفت مي كنن. تازه اگه از اونها بگذريم وقتي پول دار نيستم من اصلا مي تونم اونرو خوشبخت كنم. ؟؟ بايد با خانواده هامون قطع رابطه كنيم؟ يا بايد تا آخر عمر زخم زبون هاشون رو گوش بديم؟ اصلا ما مي تونم زخم زبون ها رو تحمل كنم؟ يا اون مي تونه بخاطر من با خانوادش قطع رابطه كنه؟ و اگه ما هر دو اينكار رو بكنيم. اونوقت با وضع مالي من كجا رو داريم بريم؟ اصلا اون مي تونه ادامه تحصيل بده؟ اصلا مي تونيم هر هفته بريم شمال؟ اصلا...... تازه متوجه شد كه در يك مورد تفاهم ندارن و اون هم موقعيت طبقاتي جامعه بود. دختره از يه طبقه ي مرفه و ثروتمند بود اما پسره از طبقه ي ضعيف و فقير جامعه بود. تازه فهميد كه اون همه تفاهم كشك بوده و مسئله ي اصلي يه چيزي ديگست. گوشي رو برداشت و با دختره تماس گرفت و بهش گفت ببخشيد در مورد عشقمون بايد بگم يه سوءتفاهم شده . رابطه ي ما همين جا تموم شد! نتيجه: اول جيبتو نگاه كن بعد دختري رو كه باهاش تفاهم داري پيدا مي كني!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:54 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
امروز گفت : فردا تکرار دیروزی دوباره است تجربه فریادم می زند که او ٬ شکستی دوباره است ** کیستی و آفریده ی کدام خدایی؟ نقطه ای از نقطه چین استمراری بر خط شکست؟ یا نقطه ای کوبنده بر پایان خط رنج؟ یادآورد ناکامی صدها آرزوی مرده ای؟ یا کامیابی ِ شیرین ِ شکست های تلخ؟ ؟ **** صدایت تیز و برنده است صورتت زیبا و جذاب و کلامت سخت دلنشین و این همه تو رو به هیبت شمشیری در آورده است اگر در سینه ام فرو شوی:: قلبی نیست: آنگونه که جریانی از حیات بتوانی یافت: تنها مگر معجزه ای!!! عیسای من زندگی را باز می گردانی به من؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:53 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
نامه فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر محکوم به اعدام از زندان اوين
"نخست براي گرفتن کمونيستها آمدند معلم و فعال حقوق بشري محکوم به اعدام 1-برتولت برشت - در هنگامه نازيها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:36 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
براي خانواده ي عزيزم و فاميل گرامي ام !!!! سياوش جان گفت: هر چي باشه بزرگت كردن . خرجت كردن و ...... منم با عصبانيت گفتم سياوش جان!! كي به اونها گفته منو بيارن تو اين دنياي ِ لعنتي؟؟؟؟ سياوش جان هم بلافاصله اين شعر رو في البداهه گفت: آه مادر ، اگر آن شب شوخ چشمي نمي كردي!!! آه پدر، اگر آن شب شهوتت را نگه مي داشتي و به بالين مادر نمي رفتي امروز من در اين گندابه نبودم. ****** آخه ، كدام شوخ چشمي؟؟؟ كدام شهوت؟؟؟؟ شهوتي از سر ناتواني و خشم ؟؟؟!!! *********** ******** **** ** * خو نكردم به شب اگر چه در شب آغاز گشتم و شما را هيچگاه نستودم اگر چه به من زندگي داديد آمدنم ، جبري سخت تلخ بود به دنيايي كه شما ساخته بوديد ** پس از نابودي عشقتان با چنگال هاي خوني و لب هاي دشنام گو به شهوتي انديشيديد بي عشق و بي احساس براي كاميابي ِ خشمتان كه اينك من دستمايه ي شهوت شما بر شما و هر آنچه ساخته ايد تف مي كنم اشك هايم همه از قنداق تا كنون دشنامي بوده است بسان خون كه خون من هرگز پاك نيست سرشار از عصيان و فرياد و كفر ** فرياد ِخنده ي شما هنگاميست كه همخونتان به جوبي افتاده باشد و رزم را تنها با هم بندي هاي ِ خود مي بينيد خون به ارباب مي دهيد و جاي آن خون ِ هم بندان ِ خود را مي خوريد كه زندان بان ، زالوي ِ جان و عرق ِ شماست دريغا كه من خونخواه خون شما هستم خون ، خون ، خون موجب شما بوديد كه من خوني ام وگرنه ، من كجا و خون كجا؟ !!!! عشقي در قلب من نمانده است بود ، اما ديگر نمانده است چرا كه نفرت از شما از شهر شما از تاريخ شما گذشتن از زمين و زمان را مجابم مي كند با صداي هوهوي ِ جغدها، شب بيدار شدم كه هوهو جز لالايي ِ خواب آور ِ پيرزنان نيست مي خواهم با صداي گنجشكان ِ صبح بميرم هر چند آفتاب را خيلي دوست داشتم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 6:47 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
قناري ما صداش مثل شمشيري غصه رو دو تيكه مي كنه و بي اينكه بخاي شادي رو تو قلبت فرو مي كنه !!! صدات چه قدر معصومه قناري!!!راستي اين قناري شراب هم مي خوره !!!!!!!
شهر بي زمان پر از ديوار است و هر مكان محدود ِ چهار ديوارهر چند سقف پناه ماست و پر از فرياد زمان همه يادآور ديروز و فردا.هر چند نشسته ايم در امروز به سوگواري ديروزو فردا را، راهي دور است .وه كه صداي سكوت براي گوش هاي شنوا بسي دلخراش است و اهالي همه فرياد مي زنند: ((من))_________ تو كجايي؟ زنداني ِ كدام مكان؟ گير كرده در كدام زمان؟ كه صدايت ابريشم مهربانيست و مي بُرد، شادي ِ بيدريغ ِ آوازت پرده ي ِ بتون ِ زندان را._______ بچه ها ، بچه ها در مخروبه هاي جغدآباد صداي قناري مي آيد بگوش . برخيزيد! برخيزيدامروز نه امروز است قناري، آوازِ اميدي بلند را به سوي ما روانه كرده است .محبوسيم و محبوس است كلنگ و بيل از شما آباد كردن ويرانه با شما ديوار، فردا را مانع است و انديشه ي ديروز ِ بر باد رفته جز درجا زدن در امروز هيچ به ارمغان نخواهد داشت ديوار ها را خراب كنيد هراس مكنيد ، سرزمينمان :زنداني بزرگ است هيچ ديواري به جاي مگذاريد سقفي از عشق برپا كنيد همين كفايت مي كند براي ما من ها را بكشيد من ها را ما كنيد برخيزيد ، برخيزيد شايد قناري به انتظار ماست .________ من چه مي كنم؟ هان ! يادم رفت!!!براي آغاز طرح قرباني مي شوم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:47 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
تقديم به سياوش و همه سياوش ها. سياوش جان ، من مي بينم فردا را هم اكنون!!! برام سوال بود كه شراب انسانيت رو كه اينگونه ما رو مست و جسور كرده از چي مي گيرن!!! حالا مي فهمم، از خون من و تو هايي كه سال ها پيش به زمين ريخته شد و ميريزد و خواهد ريخت. من پاسخ همه فرياد هايت خواهم شد حالا ببين من قرباني ، قرباني شدنت خواهم شد حالا ببين من همرزم جنگ تو با كفتارها خواهم شد حالا ببين من شبي خون خواهم زد به خونخاران تو حالا ببين ستاره ي سرخ و آتشين در قلب من خواهي بود حالا ببين سياوش جان ، من تو خواهم شد حالا ببين ********** چگونه شد به راه انسانيت فرو شدي ؟ در زمانه ي خدايان آدمخوار چگونه به فكر كشتن خداي آدمكش افتادي؟ در روزگار خام خواري انسان ها چگونه از همه هستيت گذشتي اي مرد؟ در شهري كه به پشيزي گردن مي برند؟ ****** شورشي در انقلاب ما شد و سلاخ ها ، سختكوش درگير اثبات خدا و قانون جنگل . در توهم ساختند بت خود را: كفتاريست را چرت انگيز ترين خالق را براي گناه بهترين ساتور را براي دريدن. ساختند مكتبشان را خدا را!!!! و ما سرود انسان را مي خوانديم تا بگوييم ما نيستيم حيوان و اين خود به تنهايي خشم خداي حيوان را برانگيخت و آزاد مردم در پي عصيان يكا يكا با شمير خدا در خون مردانسان ها زير ِ شمشير ِ عدل ِ نابكار ِ خدا و زنان ِ آزاده زير آلت شهوتران خدا سال هاي كشتار را مي گويم يادمان هست رفيق چون هميشه در امروز هست ديروز. ما نبوديم كه مصرف كرديم!!! تنها خدايان خارنده بودند: ساندويچ مغز انديشمندان با نوشابه ي خون آزادمردان ما خيل مصرف شوندگانيم ، آري مصرفي ِ عشرت هاي ِ شاهانه كه خدا را جز گوشت ما طعامي نيست و جز خون ما شرابي!!! ******* امروز خدا منزوي شده و سلاخ ها دريافتند كه راهشان هميشگي نبوده است و يقين كردند كه اشتباه است هر مكتبي ما اما، هنوز سرود انسانيت مي خوانيم شكي نيست كه كفتار ديكتاتور است و خود را مطلق مي داند پايانش را ، شكست همه چيز مي داند اكنون در گوشه و كنار مهره مي چينند مهره هايي كه مي دريدند اكنون اصلاحات مي خواهند به فكر تنها را تداوم سلاخ ها به فكر اصلاحاتند!!! خدايشان را از تاج قدرت به خانه ها خواهند برد تا اين بار بي خدا سلطنت كنند. ******** ******** ******** روزي ما خواهيم مرد اما زنده خواهيم شد باز ما بي مرگيم ، انسانيم، انسان سياوش جان، ميله ي سرخ و داغي از آتش در دستان تو خواهم گذشت و مي گويم ات روزي كه در خون خود بيافتم به پاي تو اگر ذره اي سرد بود ستاره ي سرخ سينه ام ميله را بي ترحم ، راسخ در چشمانم فرو كن روزي من تو خواهم شد ، حالا ببين حالا ببين كه من و تا تو كجا پرواز خواهيم كرد همين حالاس كه مي بيني مرگ كفتار را سياوش جان مرا مي بيني؟ نمي دانم!!! اما مي دانم اين را خواهي ديد عشق را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 3:12 توسط يك سوسياليست مبارز |
|
|
اين داستان رو تقديم مي كنم به تمام كسانيكه خودشون رو فدا مي كنن براي بيان راز حقيقت زندگي از پيش در جهد بودم كه اين داستان رو به شكل شعر يا قطعه ي ادبي بنويسم . اما خيلي طولاني بود و از توان من متاسفانه خارج بود. اميدوارم لذت ببريد راز حقيقت زندگي توي يه سرزميني يه شهر بود . هر سرزمين براي خودش خصوصيات زيادي داره . اين سرزمين هميشه تاريك بود . مردم از گوش هاشون براي درك خود و شهر و همشهريهاشون استفاده مي كردن. تقريبا هر ساعت يه نفرشون نوراني مي شد و از چشماش نور بيرون ميزد. البته خان اين قبيله هم، دستش گاهي برقي ميزد. خان خيلي چيزها رو مي فهميد و قانون گذاري مي كرد. به مجرد اينكه نور از چشم كسي بيرون مي جهيد خان با دستش اونو نوازشي مي كرد . مردم بر اين باور بودن كه خان نيرويي اهورايي داره و مي توني خيلي ها رو تو خودش فرو كنه. يعني مي تونه باهركي كه ازش خوشش بياد يكي بشه و تمام ديوارهاي جسمي و روحي رو از بين ببره و با اون يكي بشه. نوجوون ها خيلي داستان و افسانه از حقيقت زندگي شنيده بودن. شنيده بودن كه اگه نور باشه مي تونن از چشماشون هم استفاده كنن و اونوقت مي تونن به زندگي جاودانه برسند. رضا كه پسر باهوشي بود هميشه به دوستاش مي گفت نبايد فقط داستان گوش بديم بايد بريم دنبال حقيقت زندگي. هميشه مغز رضا پر از سوال بود . مثلا مي پرسيد : تو سال يه بار بارون مياد چرا پدرهامون هميشه خيسن؟؟؟ تو سال هميشه يه بار بارون مياد ولي مادرهامون هميشه خيسن.!!!!!! شب ها هميشه صداهاي عجيبي از پشت كوه ميومد. خان مي گفت اينها صداي غول هاي آدم خاره كه سال هاست منتظرن تا ما بريم تو شهرشون و ما رو بخورن و مجبور به كارمون كنن. خان مي گفت كسي كه به صداي اونها گوش بده جادو م |