تبليغاتX
مرگ را به تاوان آزادي پذيرفتم
آزادی و برابری
يعقوب مهرنهاد ، روزنامه نگار و فعال مدنی اعدام شد.

                                  

بنابر گزارشات دريافتي ، يعقوب مهرنهاد ، روزنامه نگار و دبير انجمن "جوانان صداي عدالت" سحرگاه روزجاري در زندان مرکزي زاهدان اعدام گرديد ، مهرنهاد که در ارديبهشت ماه سال 1386 بازداشت و پروسه اي پر ابهام قضايي را طي نموده بود نهايتاً در 22 بهمن سال گذشته حکم اعدام خود را از دادگاه انقلاب زاهدان دريافت نمود . وي به عنوان يک فعال مدني و روزنامه نگار که داراي سابقه متعدد و مطالب مندرجي در روزنامه هاي مختلف محلي و کشوري مي باشد همچنين دبير "انجمن جوانان صداي عدالت" بود که بعنوان نهادي مدني، مستقل و مردمي با اخذ اعتبارنامه از سازمان ملي جوانان از سال 1381 فعاليت خود را آغاز کرد. اين انجمن که از دانشجويان و جوانان سيستان و بلوچستان تشکيل گرديده بود، در جهت ارتقا سطح آموزشي و فرهنگي مردم استان و کمک به مردم محروم و فقير تلاش مي نمود.
عليرغم اينکه حکومت ايران رتبه دوم از لحاظ آماري و رتبه اول به لحاظ درصد اعدام به تناسب جمعيت در جهان را دارا مي باشد ، اما اعدام يعقوب مهرنهاد به عنوان روزنامه نگار و فعال مدني که پيش از اين سازمان عفو بين الملل و تشکلات متعدد فعال در زمينه حقوق بشر درخواست توقف حکم نامبرده را نموده بوده اند ، بالاخص با توجه به سير  قضايي مبهم پرونده وي و همچنين مدعيات نامبرده مبني بر تحت شکنجه قرار گرفتن در زمان بازداشت مطمئناً فصل الخطاب
و پيام مرگ آفريني براي ساير فعالان مدني بالاخص محکومين به اعدام چون هيوا بوتيمار، عدنان حسن پور، فرزاد کمانگر و انورحسين پناهي خواهد بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:23  توسط يك سوسياليست مبارز | 

عابد توانچه اعتصاب غذا كرد

رفيق عابد توانچه در اعتراض به مزاحمت ها و تعرضاتي كه وزارت اطلاعات به خانواده وي داشته اند (تهديد به اخراج هر دو داماد خانواده وي در صورت صحبت از وضعيت فعلي عابد در زندان با هرگونه خبرگزاري يا فعالين سياسي و تهديد هاي انجام شده نسبت به پدر وي) از امروز 10/5/87 اقدام به اعتصاب غذا كرد. وي اعلام كرد كه در صورت ادامه داشتن روند مزاحمتها پس از بيست روز اعتصاب غذاي خشك خواهد كرد.

همچنين وي از تمامي رفقا و دوستان درخواست كرد بعلت نا مساعد بودن شرايط خانوادگي ايشان از هرگونه تماس و ارتباطي با آن ها خودداري كنند و اعلام كرد هر نوع تماس از طرف افراد، گروه ها و سازمان ها نماد فرصت طلبي و سوء استفاده خواهد بود.



عابد توانچه بدليل اعتصاب غذا امشب به واحد 1 بند 2 ( قرنطينه ، بخش قاتلين و قاچاقچيان كراك) منتقل مي شود.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:38  توسط يك سوسياليست مبارز | 
باد


هرگز سكون نبوده ام به راه
اين شد كه نام مرا نهادند باد
با درودي و لبخندي و يادي از دوستان مي آيم
با بدرودي و حسرتي و اشكی فراوان مي روم

+++++++

هميشه مرا رها كرده ام
و من ٬ با حسرت و لعنتي به جانب من
   مرا تا دور دست  مي نگرد.

در سفري كه آشكارا به سوي تركستان است!!
              
   همسفرم مي شوي؟
يا كنار من
مرا با حسرت و لعنت بدرقه مي كني؟

++++++++

در دشتي كه باراني نيست
تو مرا مي خواني
از دوردست ها مي آيم
هنگامي كه از دلت مي گذرم
تو با نوازش عبور من از تنت
  آسوده به خوابي شيرين فرو مي شوي


چشم باز مي كني و مرا مي خواني
و من به دوردست ها از تو گذشته ام
پيش از آنكه با حسرت  مرا نفرين كني
پيرامون خود را نظري كن
گل ها ي عشق من كنار توست
آواز ِ پرنده هاي شاد در گوش توست
چشمه و آب شيرين ، زير پاي توست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:10  توسط يك سوسياليست مبارز | 

سوءتفاهم

 

 

از خودش مي پرسيد چطور شد كه من تونستم اين دختره رو پيدا كنم!!!! خيلي ساده با يه گرفتن شماره ي اشتباهي؟! از هر نظري با اون تفاهم داشت . عين دو نيمه ي  سيب همديگه رو كامل مي كردن. هر دو مطمئن بودن كه براي هم ساخته شدن . تو فكرشون هر دو يه ايدآل داشتن. انگاري دقيقا ايدآل خودشون رو پيدا كرده بودن. يه سال گذشت و پسرجوان مطمئن شد كه اين همون دختريه كه مي خواسته و دختره با خودش مي گفت اين همونيه كه منو خوشبخت مي كنه.

شب بود ، پسر جوان تو فكر بود كه يواش يواش با پدر مادرش صحبت كنه و بره خواستگاري. دقيقا از همون شب قضيه مي خواست عملي بشه. پسره با خودش گفت : ما تو خيلي چيزها از همديگه قول گرفتيم و خيلي با هم تفاهم داريم. تو روابط خانوادگي تفاهم داريم. براي ادامه تحصيلش تفاهم داريم . به اون قول دادم هر هر هفته بريم كنار دريا! براي ورزشش مي تونه هر جاي دنيا بره.  در مورد اعتقاداتمون تفاهم داريم.به هم قول داديم هميشه به خانواده هاي همديگه احترام بذاريم و.... خلاصه هرچي فكر كرد ديد تو همه چي تفاهم دارند و اونموقع حس كرد كه چقدر مي تونه خوشبخت بشه. يه دفعه يادش اومد كه خانواده ي فقيري داره و دختره پول داره. با خودش گفت : پدر مادر هر دوي ما حتما سخت مخالفت مي كنن. تازه اگه از اونها بگذريم وقتي پول دار نيستم من اصلا مي تونم اونرو خوشبخت كنم. ؟؟ بايد با خانواده هامون قطع رابطه كنيم؟ يا بايد تا آخر عمر زخم زبون هاشون رو گوش بديم؟ اصلا ما مي تونم زخم زبون ها رو تحمل كنم؟ يا اون مي تونه بخاطر من با خانوادش قطع رابطه كنه؟ و اگه ما هر دو اينكار رو بكنيم. اونوقت با وضع مالي من كجا رو داريم بريم؟ اصلا اون مي تونه ادامه تحصيل بده؟ اصلا مي تونيم هر هفته بريم شمال؟ اصلا......

تازه متوجه شد كه در يك مورد تفاهم ندارن و اون هم موقعيت طبقاتي جامعه بود. دختره از يه طبقه ي مرفه و ثروتمند بود اما پسره از طبقه ي ضعيف و فقير جامعه بود. تازه فهميد كه اون همه تفاهم كشك بوده و مسئله ي اصلي يه چيزي ديگست.

گوشي رو برداشت و با دختره تماس گرفت و بهش گفت ببخشيد در مورد عشقمون بايد بگم يه سوءتفاهم شده . رابطه ي ما همين جا تموم شد!

 

نتيجه: اول جيبتو نگاه كن بعد دختري رو كه باهاش تفاهم داري پيدا مي كني!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:54  توسط يك سوسياليست مبارز | 
 

امروز گفت : فردا تکرار دیروزی دوباره است

تجربه فریادم می زند که او ٬ شکستی دوباره است

**

کیستی و آفریده ی کدام خدایی؟

نقطه ای از نقطه چین استمراری بر خط شکست؟

یا نقطه ای کوبنده  بر پایان خط رنج؟

یادآورد ناکامی صدها آرزوی مرده ای؟

یا کامیابی ِ شیرین ِ شکست های تلخ؟

؟

****

صدایت تیز و برنده است

                        صورتت زیبا و جذاب

                                    و کلامت سخت دلنشین

و این همه تو رو به هیبت شمشیری در آورده است

اگر در سینه ام فرو شوی::

            قلبی نیست:

    آنگونه که جریانی از حیات بتوانی یافت:

                                                تنها مگر معجزه ای!!!

عیسای من

            زندگی را باز می گردانی به من؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:53  توسط يك سوسياليست مبارز | 

 

نامه فرزاد کمانگر، معلم و  فعال حقوق بشر محکوم به اعدام از زندان اوين

 

"نخست براي گرفتن کمونيستها آمدند
من هيچ نگفتم
زيرا کمونيست نبودم
بعد براي گرفتن کارگران و اعضاي سنديکا آمدند
من هيچ نگفتم
زيرا من عضو سنديکا نبودم
سپس براي گرفتن کاتوليکها آمدند
من باز هيچ نگفتم
زيرا من پروتستان بودم
و سرانجام براي گرفتن من آمدند
ديگر کسي براي حرف زدن باقي نمانده بود
هنگامي که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوين را خواندم آنچه را از اين زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و يا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه "خون ارغوانها"²در ذهنم تجلي دوباره يافت . خيلي دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهاي 209 و انفرادي هاي آن بويي غريب و ناآشنا را حس ميکردم با خودم گفتم شايد اين بوي زندان ، بوي خفقان و بيداد باشد .
چشم بند تا خروج از 209 جزئي جدا نشدني از زنداني است که مرا به ياد کساني انداخت که سلاطين در سياهچالها چشمانشان را در مي آورند تا بينايي ، حسي که انسان بيشترين ارتباط را با دنياي اطراف ميگيرد را از او بگيرند و حال چشمانت را مي بستند ، غافل از اينکه گاهي ديوارها مانع بينش و ديدن نميشوند .
209
يعني انفرادي ، انفرادي که قريب ترين و گمنام ترين واژه کتابهاي قانون ماست يعني توهين ، تحقير ، بازجويي هاي چندين و چند ساعته ، بي خبري مطلق ، ايزوله کردن و در خلاء نگهداشتن ، خرد کردن به هر قيمت و هر وسيله اي . انفرادي يعني شکنجه سفيد يعني شبهاي بي پايان و اضطراب ، بعد از شکنجه سفيد شب و روز فرقي با هم ندارد فقط نبايد هيچ اخبار يا اطلاعات تازه اي به تو برسد . اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتي است که روزي چند بار در اتاقهاي سبز رنگ بازجويي طبقه اول در گوشهايت تکرار ميشود تا تو را ضربه پذير سازد و تو در سلولت وعده هاي بازجويت را در ذهن بررسي ميکني و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهاي سبز بازجويي شبيه اتاق جراحي تکرار ميشود و آنقدر اين عمل تکرار ميشود تا گفته هاي بازجو ملکه ذهن تو ميگردد و تو باور ميکني که چه موجود بدي بوده اي !
و هر روز که از اتاق بازجويي به سلولت برميگردي هر آنچه در سلولت هست زير و رو شده است يا بهتر بگويم شخم زده شده است ، خمير دندان ، صابون ، شامپو ، پتوهاي سياه بد بويت ، موکت رنگ و رفته و حتي ليوان چندبار مصرفت را بدنبال چيزي جابجا کرده اند . شايد به دنبال ردي از لبخند ، اميد ، شادي ، آرزو و خاطره ميگردند تا مبادا پنهان کرده باشي ، و هر شب که تو در روياي ديدن دوباره مهتاب به ديوار سلولت چشم ميدوزي چيزي مانند شبح از دريچه کوچک سلولت سرک ميکشد و تو را زير نظر ميگيرد ، مبادا به "خواب شيرين" رفته باشي و يا در روياي شبانه ات مادر بر بالين فرزند آمده باشد و در آن تاريکستان لالايي را مرهم زخمهاي فرزند نموده باشد.
به ديوارها که چشم ميدوزي به يادگاريهايي که ميهمانان قبلي سلولت از خود به جا گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اينجا سري زدند . گويي درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوي اعمال شده است چون اينجا فارغ از قوميت ، فازغ از جنسيت ، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه اي همه به گونه اي مساوي به زندان مي آيند .
از سلولهاي انفرادي تا سلولهاي عمومي تنها بيست تا سي متر فاصله است که بعضي ها چند ساله و بعضي ها چند ماهه طي ميکنند ، سلول عمومي يعني ديدن و حرف زدن با انسانهايي شبيه خودت يعني شنيدن صداي انسانهايي که بايد صدايشان شنيده شود ، سلول عمومي يعني نوشيدن يک ليوان چاي داغ يعني رفتن به حمام به دلخواه خودت ، سلول عمومي يعني اجازه اصلاح سر و صورت و براي بعضي ها يعني اجازه ديدن چشمان نگران عزيزان ، پشت ديوارهاي شيشه اي و براي من يعني رفتن به هواخوري بعد از ماهها ، بعد از ماهها براي اولين بار به هواخوري رفتم ، هقته اي سه بار و هر بار 20 دقيقه ، هواخوري اتاق کوچکي بود با ديوارهاي بلند و سقفي نرده کشي شده و مشبک ، براي من که آسمان و خورشيد را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگريسته بودم اينجا گويي آسمان را پشت ميله ها زنداني کرده بودند .خورشيد دزدکي به گوشه اي از هواخوري سرک کشيده بود و انگار او هم ميدانست که نبايد به ديوارهاي امنيت ملي نزديک شد ، دوربيني هم بالاي سرمان تند و تند ميچرخيد تا همه جا را زير نظر داشته باشد ، مبادا با خورشيد خانم نگاهي رد و بدل کنيم و چشمکي بزنيم که به حساب "ارتباط با بيگانگان" گذاشته شود و يا به نسيم بگوييم "حال همه ما خوب است" و اين خبر موجب "تشويش اذهان عمومي" گردد و ديوارهاي هواخوري نيز آنقدر لکه هاي ناشيانه رنگ بر آنها ديده ميشد که ديوارها را بد منظر کرده بود "هر چند که زيباترين ديوارها اگر ديوار يک زندان باشند باز شايسته تخريبند" .
ديوارهاي 209 رسالت خطير خود يعني جدا کردن زندانيان از يکديگر را به خوبي انجام نداده بودند . اينجا ديوارها قاصد دوستي و نامه رسان شده بودند ، پس بايد مجازات ميشدند و هر هفته بر تن ديوار رنگ تيره تر ميکشيدند تا در نهايت روزي با سنگ سياه نقش پوشش کردند . ديوارهاي هواخوري براي زندانيان تخته سياه ، روزنامه ديواري و حتي ترک ديوار نقش صندوق پست را ايفا ميکرد و پيام زندانيان را به هم ميرساند . ديوارها پر بود از خبرها و اسامي دانشجوها ، آنها که از تير ماه 78 ، نه نه...!! ، دورتر... از 16 آذر آمده بودند ، آنها که سالهاست پاي ثابت انفراديها هستند و با جسارت تمام مينوشتند "دانشجو ميميرد ذلت نمي پذيرد" و اسم دانشگاه خود را زيرش مينوشتند . جوان ديگري آرم ان جي اويشان را با ظرافت تمام روي ديوار طراحي ميکرد هر چند بار رنگ ميزدند اما او دوباره و چند باره ميکشيد و کساني هم طلب اخبار ميکردند . من هم روزي بر ديوار هواخوري نوشتم سلام ، با خودم گفتم "سلامت را نخواهند پاسخ گفت" ولي خيلي زود نوشتند ، "سلام شما؟!" و دوستي هايمان آغاز شد ، از دانشجوها گرفته تا زنداني القاعده اي که بعدها در رجايي شهر معلم زبان انگليسي ام شد ، کلي دوست "ديوارگي" پيدا کرده بود و روزي که انفراديها پر شده بود و جا براي تازه واردها کم آمد به ناچار خيلي ها را در يک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همديگر ار ميشناختيم . پلي تکنيکي ها ، تحکيم وحدت ، مسيحي ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و... ، انگار سالها بود همديگر را ميشناختيم ، يکي آرايشگر ميشد يکي آشپز ، تا صبح مي نشستيم و از دردهاي جامعه ميگفتيم ، هر چند دردهايمان مشترک بود اما تا صبح صحبت ميکرديم و صبح ما را صداي گريه سيد ايوب زنداني بلوچ بغل دستي که سالها اينجا بود به خود مي آورد ، آنقدر کسي فريادش را نشنيده بود که به خدا نامه مينوشت و در هواخوري ميگذاشت و با صداي گريه او سکوتي سنگين بحث ما را خاتمه ميداد و گاهي صداي پاشنه کفش زني ما را به سکوت وادار ميکرد ، از فرط خوشحالي و هيجان از سوراخ کوچک در ، يا از لاي پره هاي رادياتور سلول 121 به بيرون نگاهي مي انداختيم ، زني بود که با چشماني بسته به سوي اتاق بازجويي ميبردنش ، چادري به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهاي عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان ميداد . اين صداي آشناي پا، اعلام حضوري موقرانه بود تا به ما بگويد اينجا هم زندگي و مبارزه بي صداي پاشنه هاي بلند معنايي ندارد ، کمي تامل و ساعتي فکر کردن ميخواهد تا متوجه شوي همه يکي بوديم .
اتاق بازجويي مان  همان اتاقي بود که راننده هاي شرکت واحد و معلم ها بازجويي شده بودند ، ميز بازجويي همان ميزي بود که دانشجوها بر روي آن يادگاري نوشته بودند و تختي که من روي آن ميخوابيدم ، همان تختي بود که "عمران" جوان بلوچ قبل از اعدام رويش نوشته بود دلم براي کوير تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندي بود که اعضاي کمپين يک ميليون "فرياد خاموش" به چشم داشتند ، پس نبايد غريبگي کرد و نبايد همديگر را فراموش کرد ، اينها همه يک جورهايي آشنايند ، اينجا همه چون شمايند ، راستي ، فکر کن شايد فردا نوبت تو باشد...

معلم و فعال حقوق بشري محکوم به اعدام
بند بيماران عفوني (5) زندان رجايي شهر کرج
فرزاد کمانگر - 10/3/87

1-برتولت برشت - در هنگامه نازيها
2-"
خون ارغوانها" سروده اي است از ارغوان هميشه سرخ بيژن جزني
3-
شعر زيباي " سلام " سروده شاعر معاصر آقاي سيد علي صالحي
انتشار از : فعالان حقوق بشر در ايران

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:36  توسط يك سوسياليست مبارز | 

براي خانواده ي عزيزم و فاميل گرامي ام !!!! سياوش جان گفت: هر چي باشه بزرگت كردن . خرجت كردن و ...... منم با عصبانيت گفتم سياوش جان!! كي به اونها گفته منو بيارن تو اين دنياي ِ لعنتي؟؟؟؟ سياوش جان هم بلافاصله اين شعر رو في البداهه گفت:

آه مادر ، اگر آن شب شوخ چشمي نمي كردي!!!

آه پدر، اگر آن شب شهوتت را نگه مي داشتي و به بالين مادر نمي رفتي

امروز من در اين گندابه نبودم.

******

آخه ، كدام شوخ چشمي؟؟؟ كدام شهوت؟؟؟؟  شهوتي از سر ناتواني و خشم ؟؟؟!!!

***********

********

****

**

*

 

 

 

خو نكردم به شب

اگر چه در شب آغاز گشتم

و شما را هيچگاه نستودم

اگر چه به من زندگي داديد

آمدنم  ، جبري سخت تلخ بود

به دنيايي كه شما ساخته بوديد

**

پس از نابودي عشقتان

با چنگال هاي خوني

و لب هاي دشنام گو

به شهوتي انديشيديد

بي عشق و بي احساس

براي كاميابي ِ خشمتان

كه اينك من دستمايه ي  شهوت شما

بر شما و هر آنچه ساخته ايد

تف مي كنم

 

اشك هايم همه از قنداق تا كنون

دشنامي بوده است بسان خون

كه خون من هرگز پاك نيست

سرشار از عصيان و فرياد و كفر

**

 فرياد ِخنده ي شما هنگاميست

  كه همخونتان به جوبي افتاده باشد

و رزم را تنها با هم بندي هاي ِ خود مي بينيد

خون به ارباب مي دهيد و جاي آن

خون ِ هم بندان ِ خود را مي خوريد

كه زندان بان ، زالوي ِ جان و عرق ِ شماست

دريغا كه من خونخواه خون شما هستم

خون ، خون ، خون

موجب شما بوديد كه من خوني ام

وگرنه ، من كجا و خون كجا؟ !!!!

 

عشقي در قلب من نمانده است

بود ، اما ديگر نمانده است

چرا كه نفرت از شما

                   از شهر شما

                             از تاريخ شما

گذشتن از زمين و زمان را مجابم مي كند

 

با صداي هوهوي ِ جغدها، شب بيدار شدم

كه هوهو جز لالايي ِ خواب آور ِ پيرزنان نيست

 

مي خواهم با صداي گنجشكان ِ صبح بميرم

هر چند آفتاب را خيلي دوست داشتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 6:47  توسط يك سوسياليست مبارز | 

قناري ما صداش مثل شمشيري غصه رو دو تيكه مي كنه و بي اينكه بخاي شادي رو تو قلبت فرو مي كنه!!! صدات چه قدر معصومه قناري!!!

راستي اين قناري شراب هم مي خوره!!!!!!!

 

 

شهر بي زمان پر از ديوار است

و هر مكان

محدود ِ چهار ديوار

هر چند سقف پناه ماست

و پر از فرياد زمان

همه يادآور ديروز و فردا.

هر چند نشسته ايم

در امروز به سوگواري ديروز

و فردا را، راهي دور است.

وه كه صداي سكوت

براي گوش هاي شنوا

بسي دلخراش است.

و اهالي همه فرياد مي زنند: ((من))

_________

تو كجايي؟

زنداني ِ كدام مكان؟

گير كرده در كدام زمان؟

كه صدايت ابريشم مهربانيست

و مي بُرد، شادي ِ بيدريغ ِ آوازت

پرده ي ِ بتون ِ زندان را.

_______

بچه ها ، بچه ها

در مخروبه هاي جغدآباد

صداي قناري مي آيد بگوش.

برخيزيد! برخيزيد

امروز نه امروز است

قناري، آوازِ اميدي بلند را

به سوي ما روانه كرده است.

محبوسيم و محبوس است

كلنگ و بيل از شما

آباد كردن ويرانه با شما

ديوار، فردا را مانع است

و انديشه ي ديروز ِ بر باد رفته

جز درجا زدن در امروز

هيچ به ارمغان نخواهد داشت

ديوار ها را خراب كنيد

هراس مكنيد ، سرزمينمان:

زنداني بزرگ است

هيچ ديواري به جاي مگذاريد

سقفي از عشق برپا كنيد

همين كفايت مي كند براي ما

من ها را بكشيد

من ها را ما كنيد

برخيزيد ، برخيزيد

شايد قناري به انتظار ماست.

________

من چه مي كنم؟

هان! يادم رفت!!!

براي آغاز طرح

قرباني مي شوم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:47  توسط يك سوسياليست مبارز | 

تقديم به سياوش و همه سياوش ها. سياوش جان ، من مي بينم فردا را هم اكنون!!!

برام سوال بود كه شراب انسانيت رو كه اينگونه ما رو مست و جسور كرده از چي مي گيرن!!! حالا مي فهمم، از خون من و تو هايي كه سال ها پيش به زمين ريخته شد و ميريزد و خواهد ريخت.

 

 

من پاسخ همه فرياد هايت خواهم شد

                             حالا ببين

من قرباني ، قرباني شدنت خواهم شد

                             حالا ببين

من همرزم جنگ تو با كفتارها خواهم شد

                             حالا ببين

من شبي خون خواهم زد به خونخاران تو

                             حالا ببين

ستاره ي سرخ و آتشين در قلب من خواهي بود

                             حالا ببين

سياوش جان ، من تو خواهم شد

                             حالا ببين

**********

چگونه شد به راه انسانيت فرو شدي ؟

          در زمانه ي خدايان  آدمخوار

چگونه به فكر كشتن خداي آدمكش افتادي؟

          در روزگار خام خواري انسان ها

چگونه از همه هستيت گذشتي اي مرد؟

          در شهري كه به پشيزي گردن مي برند؟

******

شورشي در انقلاب ما شد

و سلاخ ها ، سختكوش

درگير اثبات خدا و قانون جنگل  .

در توهم ساختند بت خود را:

                   كفتاريست را

چرت انگيز ترين خالق را

براي گناه

بهترين ساتور را

براي دريدن.

ساختند مكتبشان را

                   خدا را!!!!

 

 

و ما سرود انسان را مي خوانديم

تا بگوييم ما نيستيم حيوان

و اين خود به تنهايي

 خشم خداي حيوان را برانگيخت

 

و آزاد مردم در پي عصيان

                   يكا يكا با شمير خدا در خون

مردانسان ها زير ِ شمشير ِ عدل ِ نابكار ِ خدا

و زنان ِ آزاده زير آلت شهوتران خدا

سال هاي كشتار را مي گويم

يادمان هست رفيق

                   چون هميشه در امروز هست ديروز.

 

ما نبوديم كه مصرف كرديم!!!

تنها خدايان خارنده بودند:

ساندويچ مغز انديشمندان با نوشابه ي خون آزادمردان

ما خيل مصرف شوندگانيم ، آري

مصرفي ِ عشرت هاي ِ شاهانه

كه خدا را جز گوشت ما طعامي نيست

و جز خون ما شرابي!!!

*******

امروز خدا منزوي شده و سلاخ ها

دريافتند كه راهشان هميشگي نبوده است

و يقين كردند كه اشتباه است  هر مكتبي

ما اما، هنوز سرود انسانيت مي خوانيم

شكي نيست كه كفتار ديكتاتور است

و خود را مطلق مي داند

پايانش را ، شكست همه چيز مي داند

اكنون در گوشه و كنار مهره مي چينند

مهره هايي كه مي دريدند اكنون

اصلاحات مي خواهند

به فكر تنها را تداوم سلاخ ها

  به فكر اصلاحاتند!!!

خدايشان را از تاج قدرت

 به خانه ها خواهند برد

تا اين بار بي خدا سلطنت كنند.

********

********

********

روزي ما خواهيم مرد

اما زنده خواهيم شد باز

ما بي مرگيم ،  انسانيم، انسان

سياوش جان،

ميله ي سرخ و داغي از آتش

در دستان تو خواهم گذشت

و مي گويم ات

روزي كه در خون خود بيافتم به پاي تو

اگر ذره اي سرد بود ستاره ي سرخ سينه ام

ميله را بي ترحم ، راسخ در چشمانم فرو كن

روزي من تو خواهم شد ، حالا ببين

حالا ببين كه من و تا تو كجا پرواز خواهيم كرد

 

همين حالاس كه مي بيني مرگ كفتار را

سياوش جان

مرا مي بيني؟

نمي دانم!!!

اما مي دانم اين را

خواهي ديد عشق را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 3:12  توسط يك سوسياليست مبارز | 

اين داستان رو تقديم مي كنم به تمام كسانيكه خودشون رو فدا مي كنن براي بيان راز حقيقت زندگي

از پيش در جهد بودم كه اين داستان رو به شكل شعر يا قطعه ي ادبي بنويسم . اما خيلي طولاني بود و از توان من متاسفانه خارج بود. اميدوارم لذت ببريد

 

 

راز حقيقت زندگي

 

توي يه سرزميني يه شهر بود . هر سرزمين براي خودش خصوصيات زيادي داره . اين سرزمين هميشه تاريك بود . مردم از گوش هاشون براي درك خود و شهر و همشهريهاشون استفاده مي كردن. تقريبا هر ساعت يه نفرشون نوراني مي شد و از چشماش نور بيرون ميزد. البته خان اين قبيله هم، دستش گاهي برقي ميزد. خان خيلي چيزها رو مي فهميد و قانون گذاري مي كرد. به مجرد اينكه نور از چشم كسي بيرون مي جهيد خان با دستش اونو نوازشي مي كرد . مردم بر اين باور بودن كه خان نيرويي اهورايي داره و مي توني خيلي ها رو تو خودش فرو كنه. يعني مي تونه باهركي كه ازش خوشش بياد يكي بشه و تمام ديوارهاي جسمي و روحي رو از بين ببره و با اون يكي بشه.

 

نوجوون ها خيلي داستان و افسانه از حقيقت زندگي شنيده بودن. شنيده بودن كه اگه نور باشه مي تونن از چشماشون هم استفاده كنن و اونوقت مي تونن به زندگي جاودانه برسند. رضا كه پسر باهوشي بود هميشه به دوستاش مي گفت نبايد فقط داستان گوش بديم بايد بريم دنبال حقيقت زندگي. هميشه مغز رضا پر از سوال بود . مثلا مي پرسيد : تو سال يه بار بارون مياد چرا پدرهامون هميشه خيسن؟؟؟ تو سال هميشه يه بار بارون مياد ولي مادرهامون هميشه خيسن.!!!!!!

شب ها هميشه صداهاي عجيبي از پشت كوه ميومد. خان مي گفت اينها صداي غول هاي آدم خاره كه سال هاست منتظرن تا ما بريم تو شهرشون و ما رو بخورن و مجبور به كارمون كنن. خان مي گفت كسي كه به صداي اونها گوش بده جادو م